« | Main | »

بوی قهوه خانه کوچکم را برداشته است.خانه ام تاریک است و تنها منبع روشنایی در آن چراغ مطالعه کوچک کنار دستم است
روی میزم پر از کاغذ و قلم است. بوی کاغذ من را یاد دفترچه هایی می اندازد که دوران دبستان بهمان می دادند. نوشتن با مداد مجددا روی انگشتم دارد برآمدگی ایجاد می کند، برآمدگیی که 6-7 سالی بود رفته بود.

روزها برایم مثل برق و باد می گذرند، شبها دیرتر می خوابم و صبحها زودتر بیدار می شوم تا از ساعتهای عمرم بیشتر لذت ببرم. سنم دارد بالاتر و بالاتر می رود و هر روز آنرا بیشتر از روز قبل حس می کنم. نه چندان دور، شاید 3-4 سال پیش ، از همه کوچکتر بودم، اما الان جزو بزرگترها شده ام. حس می کنم اگر نجنبم دنیا و زندگی از دستم رفته اند.
زندگی؟ زندگی؟



| Posted at September 24, 2007 10:26 PM

Trackback Pings

TrackBack URL for this entry:
http://www.ejavaneh.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/194

Comments

You are just 29. However, the experiences of past few years could have created this sense of getting old. Enjoy life. It will be good to you. Just do not become one of those always-angry feminists!


Posted by: yay! at September 25, 2007 8:28 AM

Post a comment




Remember Me?

(you may use HTML tags for style)