« آرامش | Main | »

تجربه جدایی سخت است. سخت تر است اگر مجبور باشی به تنهایی بار آنرا به دوش بکشی، اگر شانه پدرت را نزدیکت نداشته باشی و یا سینه مادرت فرسخها از تو دور باشد. طعم جدایی تلخ و گس است. مدتها طول می کشد که مزه گس زهر آن از دهان برود، ولی می رود، زودتر از آنچه که فکرش را می کنید.
یکی دو ماه اول تصور می کردم هرگز این روزها نمی گذرند، روزهایی که به سختی برایم شب می شدند. روزهایی که بیشترشان با اشک ریختن شب می شدند. غصه می خوردم ، اما غصه ام از قصه ایی بود که برایم نوشته شده بود. قصه ایی که اختیار "کلاغ به خونش نرسید"ش از من دریغ شده بود . در پس ذهنم منتظر این روزها بودم، منتظر بودم که بیایند ولی هرگز خیال نمی کردم که بیایند.
زندگی جدیدم دلنشین و آرام است. خانه ام زیباست و نارنجی. مثل وبلاگم.
روزی که رفتم خانه را ببینم تا پایم راداخل گذاشتم، یاد وبلاگم افتادم. گفتم این خانه من است.
خانه من تنها، خانه ایی که اولین صدایی که از من شنید هق هق گریه هایم بود.
حیاط کوچکم الان پر از گل است، آخر هفته هایی که خانه هستم کتابم را بر می دارم و می روم بین گلها می نشینم و کتابم را می خوانم.
خانه ام به راستی برایم خانه است.



| Posted at May 11, 2007 5:21 AM

Trackback Pings

TrackBack URL for this entry:
http://www.ejavaneh.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/152

Comments

می شه از این جا جوانه ی آروم رو که زياد کار می کنه و خونه اش خوشگله، بوسيد؟
:*


Posted by: پرستو at May 11, 2007 2:44 PM

Post a comment




Remember Me?

(you may use HTML tags for style)