« | Main | اندر عواقب نان خوردن »

تا کی پوست انداختن آخر؟

نمی دانم چندبار پوست می اندازیم و یا چندین بار پوست انداختن دیگران را می بینیم.
چند بار دیگران باعث پوست انداختن ما می شوند و چندین بار ما باعث پوست انداختن دیگران....
تجربه می کنیم، اما آدم نمی شویم...
آرزو می کردم که کاش زندگیم در خواب و خوراک و همخوابگی خلاصه می شد نه دردی، نه آهی....
کاش احساس بخشی از "من " بودنم نبود، کاش تفکر بخشی از "من" بودنم نبود کاش درک کردن انسانها بخشی از "من" بودنم نبود
کاش زود باوری بخشی از "من" بودنم نبود کاش کاش و کاش
هر بار که تصور می کنم خراشهای روی پوست تنم خوب شده اند یکی از زخمهایشان سر باز می کند و خون هر بار از عمق بیشتری بالا می آید، اما درد آن کمتر و کمتر می شود، گویی که به دردشان هم عادت کرده ام....
مدتهاست که می دانم که جوانه وجودم در همان جوانگی پژمرده می شود.



| Posted at June 27, 2007 1:01 AM

Trackback Pings

TrackBack URL for this entry:
http://www.ejavaneh.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/166

Comments

... به یه سری چیزا اصلا نمی شه عادت کرد . حتی اگه تکرارشون عادت شده باشه !


Posted by: rainy at June 27, 2007 3:13 AM

فکر می کنی که ممکنه پژمرده شه. ماها پوستمون کلفته، باور کن! گاهی ممکنه خسته شی، ولی بعدش یه روزی بدون اینکه حواست باشه می بینی که دوباره جوانه هه دراز شده و داره سر می کشه! فقط باید یه خورده تحمل کنی و یه خورده امید و یه خورده فراموشی و یه خورده درد و یه خورده دهنت سرویس شه و ...!


Posted by: خورشید at June 27, 2007 7:07 AM

Post a comment




Remember Me?

(you may use HTML tags for style)