« بود و نبود | Main | »

از سری داستانهای من و جینجر!

برای یک ماه از سگ دوستی که رفته با خانواده اش اروپا مراقبت می کنم. از دیشب آمده ام خانه اش برای داگ سیتینگ!
امروز صبح، ساعت 6 خانوم خانوما از خواب بیدار شده بودند و حوصله شان سر رفته بود، آمد توی اتاق من، صدای قلاده اش بیدارم کرد ولی فکر کردم کمی اطراف تخت قدم می زند بعد می رود. ولی خانوم کوچولو وقتی که دید من تکان نمی خورم با آن هیکل کوچکش آمد روی تخت و خوابید روی پاهای من! که بیدار شو حوصله من سر رفته، نفسم بالا نمی آمد
خلاصه با هزار بدبختی راضیش کردم که از تختم پایین بیاید ولی از صبح با من قهر است و فقط وقتی طرفم می آید که غذا می خواهد...خلاصه داستانی دارم با این جینجر خانم من :)



| Posted at July 15, 2007 8:03 PM

Trackback Pings

TrackBack URL for this entry:
http://www.ejavaneh.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/175

Comments

خوب دلش رو شکستی، انتظار داری قهر نکنه!


Posted by: ماکان at July 15, 2007 10:00 PM

یه جوریه خوشم نمی آد از سک


Posted by: امین at July 16, 2007 3:17 AM

che bamaze :) in ham az un karhaast haa, negahdari az sage digaran :D


Posted by: roozmare negar at July 16, 2007 7:46 AM

Post a comment




Remember Me?

(you may use HTML tags for style)