« October 2007 | Main | January 2008 »
November 20, 2007


شماره ماشین

در کالیفرنیا خریداران ماشین این امکان را دارند که شماره پلاک ماشینشان را خودشان تعیین کنند. مطمئن نیستم قانونش در ایالتهای دیگر چیست و این را فقط در مورد کالیفرنیا می دانم. مردم هم معمولا شماره ها یا حروفی را انتخاب می کنند که شخصا برایشان معنی دارد، مثلا تاریخ تولدشان را با دو حرف اول اسمشان ترکیب می کنند و یک همچین چیزی در می آورند و انتخابش می کنند برای نمره ماشینشان
J2778KH
بعضی اسمشان را می گذارند و بعضی هم ترکیبی از اسم خودشان و دوست پسرشان بعد بین حروف یک قلب هم می گذارند.
از همه جالبتر زمانی است که این ترکیب حروف و اعداد تا حدودی معما گونه می شوند و می خواهید حلشان کنید، این یکی از سرگرمی های من موقع رانندگی است، که ببینم آیا می توانم کد شماره ماشین جلویی را بشکنم و سعی کنم حدس بزنم صاحب ماشین چطور آدمی است.
این داستان موقعی جالب می شود که یک چنین شماره ایی را می بینید
5EX69XO
بعد انتظار دارید که راننده این ماشین یا یک پسر خوشگل و خوشتیپ باشد یا یک دختر خوشگل و خوشتیپ
با بدبختی خودتان را به کنارش می کشانید که ببینید طرف چه شکلی است و می بینید که یک پیرمرد 80 ساله است که خودش هم می فهمد
برای چه دارید به او نگاه می کنید و یک لبخندی تحولیتان می دهد که می خواهید خودتان را از بالای پل سن متئو پرت کنید پایین!

2_fussy.jpg ER.jpg PG.jpg




November 3, 2007


تولد یکسالگیم مبارک؟؟

شد یکسال، درست یکسال. گاهی می گویم چه زود گذشت، گاهی می گویم چه دیر گذشت. گاهی می گویم چرا پیش آمد، گاهی هم می گویم چه خوب که پیش آمد.
این چند روز را می خواستم خودم باشم و خودم، تنها و بدون کسی، به دوستی گفتم برای آخر هفته پیشم نیاید و درس را بهانه کردم اما می خواستم تنها باشم، خودم باشم و خودم.
دلم می خواست به یاد روزهای اول زندگی جدیدم فقط در تنهایی خودم گریه کنم و یک بطری شراب را تمام کنم.

مدتهاست می گویم که خوبم، مدتهاست می گویم از همه چیز راضیم، اما دردی در دلم است که از بین نمی رود.
درد از جدایی نیست، درد از تنهایی نیست درد چیست نمی دانم... غمی دارم که گویی ته دلم خانه کرده و هر از گاهی سرش را از پنجره خانه اش بیرون می کند.

همه دارند ظاهرم را می بینند و می گویند" ماشاالله هزار ماشاالله خوب خودت رو جمع و جور کردی!" تعریفی که انتهایش یک طعنه تلخ است...
در سن 29 سالگی احساس پیری می کنم، احساس می کنم زندگیم تمام شده و من مانده ام تنها برای خودم، آنچه هم که دارم می کنم برای درست کردن یک زندگی بهتر به آخرش که نگاه می کنم می بینم یک پیرزن است که روی یک صندلی مرده است.