بنزین ارزون می خوای؟ کمتر برون!
یاهو 9 ستون نویس اقتصادی-تجاری استخدام کرده است
اعتراض به سانسور زنان در اینترنت
آرشيو

By Date
February 2008January 2008
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
March 2007
December 2006
November 2006
October 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
By Category
powered by
Movable Type 3.33
RSS | Atom
آن نفر
بین دوستان پدرها و مادرهایمان، دوستانی که خاله و عمو صدایشان می کنیم، همیشه یک یا دو نفر هستند که همیشه مورد بحث و غیبتند. کسانی که زندگیشان از قالب تعریف شده زندگی در ایران بیرون رفته، خیانت کرده اند، جدا شده اند، بچه دار نمی شوند و یا هزاران مورد بحث بر انگیز دیگر در زندگیشان پیش آمده، کسانی که حتی اگر برایشان اتفاقی هم نیافتد همه سراغشان را می گیرند و به دنبال اسمشان "راستی ازش چه خبر" اضافه می کنند. با دوستانم در ایران که صحبت می کنم
حس می کنم آن "نفر" من شده ام. آن "نفر"ی که بچه های دوستانم بعدها بنشینند و بگویند آره مامان می گفت خاله جوانه اینطور شد و آنطور. آن "نفری" که وقتی دوستانم دور هم جمع می شوند حتما "ذکر خیر"ی از او می کنند. آن "نفری" که ایران نیست و همه می خواهند بدانند چه می کند.
آن "نفری" که من هستم و از آن بودنش حس چندش آوری بهم دست می دهد .
دختران هندی هم دانشکده ایی من را صرفنظر از ظاهرشان به راحتی از کمربندهای پولک پولکی زرد و سرخابیی که می پوشند به راحتی می شود شناخت.
من نمی دانم داستان این کمربندها چیست و چرا اینقدر دوستشان دارند!
بوی قهوه خانه کوچکم را برداشته است.خانه ام تاریک است و تنها منبع روشنایی در آن چراغ مطالعه کوچک کنار دستم است
روی میزم پر از کاغذ و قلم است. بوی کاغذ من را یاد دفترچه هایی می اندازد که دوران دبستان بهمان می دادند. نوشتن با مداد مجددا روی انگشتم دارد برآمدگی ایجاد می کند، برآمدگیی که 6-7 سالی بود رفته بود.
روزها برایم مثل برق و باد می گذرند، شبها دیرتر می خوابم و صبحها زودتر بیدار می شوم تا از ساعتهای عمرم بیشتر لذت ببرم. سنم دارد بالاتر و بالاتر می رود و هر روز آنرا بیشتر از روز قبل حس می کنم. نه چندان دور، شاید 3-4 سال پیش ، از همه کوچکتر بودم، اما الان جزو بزرگترها شده ام. حس می کنم اگر نجنبم دنیا و زندگی از دستم رفته اند.
زندگی؟ زندگی؟