« August 2007 | Main | October 2007 »
September 27, 2007


آن نفر


بین دوستان پدرها و مادرهایمان، دوستانی که خاله و عمو صدایشان می کنیم، همیشه یک یا دو نفر هستند که همیشه مورد بحث و غیبتند. کسانی که زندگیشان از قالب تعریف شده زندگی در ایران بیرون رفته، خیانت کرده اند، جدا شده اند، بچه دار نمی شوند و یا هزاران مورد بحث بر انگیز دیگر در زندگیشان پیش آمده، کسانی که حتی اگر برایشان اتفاقی هم نیافتد همه سراغشان را می گیرند و به دنبال اسمشان "راستی ازش چه خبر" اضافه می کنند. با دوستانم در ایران که صحبت می کنم
حس می کنم آن "نفر" من شده ام. آن "نفر"ی که بچه های دوستانم بعدها بنشینند و بگویند آره مامان می گفت خاله جوانه اینطور شد و آنطور. آن "نفری" که وقتی دوستانم دور هم جمع می شوند حتما "ذکر خیر"ی از او می کنند. آن "نفری" که ایران نیست و همه می خواهند بدانند چه می کند.
آن "نفری" که من هستم و از آن بودنش حس چندش آوری بهم دست می دهد .




September 25, 2007


دختران هندی هم دانشکده ایی من را صرفنظر از ظاهرشان به راحتی از کمربندهای پولک پولکی زرد و سرخابیی که می پوشند به راحتی می شود شناخت.
من نمی دانم داستان این کمربندها چیست و چرا اینقدر دوستشان دارند!




September 24, 2007


بوی قهوه خانه کوچکم را برداشته است.خانه ام تاریک است و تنها منبع روشنایی در آن چراغ مطالعه کوچک کنار دستم است
روی میزم پر از کاغذ و قلم است. بوی کاغذ من را یاد دفترچه هایی می اندازد که دوران دبستان بهمان می دادند. نوشتن با مداد مجددا روی انگشتم دارد برآمدگی ایجاد می کند، برآمدگیی که 6-7 سالی بود رفته بود.

روزها برایم مثل برق و باد می گذرند، شبها دیرتر می خوابم و صبحها زودتر بیدار می شوم تا از ساعتهای عمرم بیشتر لذت ببرم. سنم دارد بالاتر و بالاتر می رود و هر روز آنرا بیشتر از روز قبل حس می کنم. نه چندان دور، شاید 3-4 سال پیش ، از همه کوچکتر بودم، اما الان جزو بزرگترها شده ام. حس می کنم اگر نجنبم دنیا و زندگی از دستم رفته اند.
زندگی؟ زندگی؟