بنزین ارزون می خوای؟ کمتر برون!
یاهو 9 ستون نویس اقتصادی-تجاری استخدام کرده است
اعتراض به سانسور زنان در اینترنت
آرشيو

By Date
February 2008January 2008
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
March 2007
December 2006
November 2006
October 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
By Category
powered by
Movable Type 3.33
RSS | Atom
کیوسک
طرفداران کیوسک در کانادا امیدوارم که بدونن که کیوسکیها برای کنسرت به کانادا می روند.
هشتم سپتامبر تورنتو و بیست و هشتم ونکوور
برای خرید بلیط به اینجا بروید
Irooni women ROCK!
هنوز کلاسهایم شروع نشده کشفهایی کرده ام که حسابی مزه می دهند.
دستیار دین دانشکده ام یک خانم ایرانی است به نام آرام معطر
Professional Business Women of California
یک بخش در دانشگاه را انداخته، حدس بزنید چه می خواهم
بگویم، بله! یکی از اعضایش یک خانم ایرانی است، آی می چسبه اینها را کشف کردن...
وقتی جوانه گند می زند!
همین نیم ساعت پیش روی خط بودم با هندوستان برای قسمتی از کارم. یک همکار هندی دارم اینجا که در واقع مدیریت و هماهنگی بین دفتر هندوستان و آمریکا را دستش دارد.
قبل از اینکه با همه گروه همکارانم در هندوستان روی خط برویم با این همکارم در آمریکا روی یاهو چت، در مورد مطالبی که باید بحث شود چت می کردیم، من بد بخت یکجا کامپیوترم دیوونه شد و برایش آمدم بنویسم:
wait for a sec
نوشتم
wait for a seX !!!!
بلافاصله ازش عذرخواهی کردم و درستش رو نوشتم ولی گندم رو زدم! تا بناگوشم سرخ شد ولی دیگه کار از کار گذشته بود.
حالا روم نمی شه این همکار بداخلاقم رو فردا تو دفتر ببینم! ماشاالله عین سگ هم می مونه از بد عنقی!
خوب فردا چه ساعتی پاشم؟ کی از سر کار برگردم؟ سر کار به کدوم کار برسم؟ اوخ اوخ چک اجاره رو ننوشتم! ای وای یادم رفت پول اینترنت رو بدم! ویکند برم سانفرانسیسکو با بچه ها یا بمونم خونه و به کارهای عقب افتادم برسم؟ کتابهای دانشگاه رو از کجا بخرم که ارزونتر برام تموم شه! چرا همه رو شبیه اون می بینم؟ خونه رو باید تمیز کنم، اون ظرفی رو که خریدم باید ببرم پس بدم، چرا هر دفعه که بهش فکر می کنم الکی لبخند می زنم؟! ای بابا اسمش میاد گوشام تیز می شن! ای وای دلم می خواست اون نمایشگاه رو برم ولی یادم رفت، اون دوتا مقاله رو باید می خوندم اما وقت نمی کنم این چند روز شاید آخر هفته...
این اتفاقبه که توی مغز من داره می افته به اضافه هزار تا چیز کوچک و بزرگ دیگر
خسته ام و عصبانی...
جینجر خانوم نمیذاره شبها بخوابم، نیم ساعت هم قبل از اینکه بخوابم انگار واجبه که گریه کنم
یک چیزیم شده به خدا
ما فکر می کردیم تعداد دخترانی که اسمشون جوانه است خیلی کمه، امروز خلاف آن ثابت شد!
بماند که همیشه قربون صدقه پدرم می روم بخاطر اسمی که برای دخترش انتخاب کرد :)
اینم کمی تعریف از خود :>
چقدر خوبه که وقتی از چیزی یا کسی دلگیریم در موردش حرف بزنیم.
دارم کم کم به ارزش دوستیها و دوستانم پی می برم.
به تازگی متوجه شده ام که وقتی از دوستی دلگیر می شوم یا دوستی از دستم ناراحت می شود، بیشتر غم از دست دادن او یا سرد شدن رابطه آزارم می دهد تا اصل ماجرایی که اتفاق افتاده...
