« June 2007 | Main | August 2007 »
July 27, 2007


I officially turned 29 :)
عجب، عجیب بود 28 سالگیم




July 20, 2007


باز هم نق نق

دلم می خواد برم خونه... خسته ام ولی کلی کار دارم و باید بمونم، جمعه شبم رو سر کار می گذرونم...

دو روزه که دلم می خواد برم ایران، زده به سرم بلیط بگیرم و حتی برای یک هفته هم که شده بروم. دلم تنگ شده...
تنها دلبستگیی عاطفی که به اینجا داشتم سال گذاشته از بین رفت، الان هم اگر مانده ام فقط به این خاطره که شرایط زندگی اجتماعیم اینجا با ایران متفاوته...وگرنه برای چی بمونم؟ از وقتی مادربزرگم فوت کرده فکر می کنم اگر بقیه خانواده ام هم بروند و من نباشم چه کنم؟؟؟

دلم برای ایران تنگ شده، برای خوبیها و بدیهاش. چند روز پیش رانندگی می کردم به طرف خانه، شب بود و همه جا تاریک، چراغ راهنمایی سر چهار راه سبز شده بود و رنگ سبزش تمام خیابان رو روشن کرده بود، باور کنید یا نه، من را یاد چراغانیهای نیمه شعبان انداخته بود! اونجا بود که فهمیدم ای دل غافل دلم ایران رو می خواد...

پ.ن: اینجا هم شده نق-دونی من!




July 18, 2007


چند شب پیش با دوستی شب زنده داری می کردیم. همراه هم دو بطری شراب قرمز را تمام کردیم، از شرابی بود که نوشیدیم یا از خوشی، گفتیم و خندیدم و بد و بیراه گفتیم به دنیا و زمانه.
از هر چیزی حرف زدیم، از فلسفه و سیاست تا مرد و زن. جفنگ بافتیم و خندیدیم. فحش دادیم به مردانی که جای پاهایشان را روی قلبهایمان گذاشته بودند و به زمانه ایی که ما را به اینجا آورده است. شب خوبی بود، شاید تک و توک حرفهایمان را اینجا نوشتم!




July 16, 2007


هر از گاهی چیزی خوشحالم می کند که معمولا از آن دوری می کنم و یا دوستش ندارم، مانند تاریکی. امشب تاریکی را دوست داشتم، برایم دوست و یار خوبی بود، در ناباوری به فریادم رسید.
ممنون تاریکی، ممنون.




July 15, 2007


از سری داستانهای من و جینجر!

برای یک ماه از سگ دوستی که رفته با خانواده اش اروپا مراقبت می کنم. از دیشب آمده ام خانه اش برای داگ سیتینگ!
امروز صبح، ساعت 6 خانوم خانوما از خواب بیدار شده بودند و حوصله شان سر رفته بود، آمد توی اتاق من، صدای قلاده اش بیدارم کرد ولی فکر کردم کمی اطراف تخت قدم می زند بعد می رود. ولی خانوم کوچولو وقتی که دید من تکان نمی خورم با آن هیکل کوچکش آمد روی تخت و خوابید روی پاهای من! که بیدار شو حوصله من سر رفته، نفسم بالا نمی آمد
خلاصه با هزار بدبختی راضیش کردم که از تختم پایین بیاید ولی از صبح با من قهر است و فقط وقتی طرفم می آید که غذا می خواهد...خلاصه داستانی دارم با این جینجر خانم من :)




July 13, 2007


بود و نبود

همیشه یکی هست که دلتان می خواهد ببینیدش و برای دیدنش دلتان پر پر می زند، کسی در مورد آن چیزی نمی داند و به کسی هرگز نگفته اید، این راز شماست برای شما.
همیشه یکی هست که از دیدنش حالت تهوع به شما دست می دهد باز هم کسی نمی داند و حتی مجبور به تظاهر هم هستید تا کسی مبادا بویی ببرد! و همیشه یکی هست که بود و نبودش برایتان فرقی نمی کند، امان از روزی که آخری روی اعصابتان راه برود.
از هر دو مورد دیگر اعصاب خرد کن تر است!




July 8, 2007


خط خطی

-- خوب است هر از گاهی سرعت را کم کردن، هر از گاهی آرام رفتن و هر از گاهی ایستادن.

-- چند وقتی است به این نتیجه رسیده ام که تنهایی یک درد لذت بخش است

-- نمی دانم چرا گاهی سعی می کنم شخص دیگری باشم؟

-- ازدواج با همسر سابقم حسنی که داشت آشنایی با دوستانی مثل مریم و کیوان بود، مریم برایم خواهری است که هرگز نداشته ام، کیوان برادر بزرگتری که همیشه آرزویش را داشتم و سمن، دختر کوچکشان، برایم مانند فرزندی است که شاید هرگز نداشته باشم.

-- خندیدن بی دلیل به همان اندازه به دل می نشیند که اشک ریختن بی دلیل

-- مجموعه اشعارحمید مصدق، سیاوش کسرایی و اخوان ثالث را که از ایران با خودم آورده بودم گم کرده ام. حقیقتا دارم برای گم کردنشان غصه می خورم .

-- دلم یک سفر می خواهد، خودم با خودم به یک جایی آرام و بی سرو صدا

-- خوشحالم که مدتی است تنها از هم صحبتی با دوستانی لذت می برم که دارم و به دنبال دوست جدیدی دیگر نمی روم. اثرش را به خوبی دارم می بینم. امر خطیر دیتینگ نیز مدتی است کنار گذاشته شده و چقدر آرامتر است زندگی بدون دیت کردن!

-- چرا صداقت و روراستی در میان ما ایرانیان صفتهایی کمیاب شده اند؟