« March 2007 | Main | June 2007 »
May 28, 2007


A cupp'a tea

کافی شاپی نزدیک خانه ام است که معمولا اگر کتابی بخواهم بخوانم یا بخواهم کار کنم به آنجا می روم.
اطرافم پر از کافه است اما این یکی را به بقیه ترجیح می دهم.بزرگ است و پر از میز و صندلی و البته اینترنت مجانی.
برای چند دقیقه به اطرافم نگاه می کردم، به میزها و صندلیها، شاید از 20 تا میزی که در این کافه است فقط دوتای آنها مثل هم هستند، هر میزی ساز خودش را می زند، یکی قهوه ایست دیگری کرم و آن یکی مشکی، یکی پایه اش کنده کاری شده است و آن دیگری پایه اش فلزی است. صندلیها هم وضع مشابهی دارند. چند تا صندلی لهستانی هم آن وسط افتاده اند.
من دلم برای این صندلیهای لهستانی می رود، نمی دانم هم چرا! بالاخره چندتایی از آنها را خواهم خرید.
آنورتر یک سری مبل زهوار در رفته هم افتاده اند، قرمز و سبز و آن یکی به نظرم قهوه ایی است
پشت میز مشگی کنار دست من دختری آمریکایی با دوست پسرش نشسته و مشغول طراحی است و دوست پسرش روی فوتوشاپ کار می کند، به نظرم هردویشان اهل هنرند، آنطرف تر یک پسر چینی است روی صندلی لهستانی که کتابی در مورد نوروساینس می خواند (روی جلد کتابش نوشته نوروساینس!) روبروی من هم پسری نشسته که یک کتاب آناتومی بدن جلویش باز است . روی مبل قرمز هم یک دختر و پسر توی بغل هم گره خورده اند. من هم که یک دختر خاورمیانه ایی، یک کتاب مدیریت پروژه جلویم باز است ولی به جای خواندن آن مشغول لاس زدن با وبلاگم هستم.
این کافی شاپ را به خاطر تکراری نبودنش دوست دارم




May 27, 2007


HBO

سرویس تلویزیونم خراب شده بود و قرار بود امروز از کامکست بیایند و ببیند چه بلایی به سرش آمده است.
بعد از اینکه مشکل تلویزیون حل شد، به من گفتند که چون در کمتر از 6 ماه به مشکل خورده سرویس تلویزیونم، برای یکسال می توانم مجانی کانالهای اچ.بی.او را داشته باشم.
برای سری اچ.بی.او ماهی نزدیک 12 دلار اضافه باید بدهید ، بهترین سریالها و برنامه های تلویزیونی هم از این کانال ها پخش می شوند. نتیجتا کلی حال داد!
بهتر از آن اینکه الان کانال 550 فیلم وی فور وندتا را نشان می دهد. من خیلی این فیلم را دوست داشتم






چرا نمی رقصی

من امروز دیوانه شده ام، های های گریه می کنم با آهنگهای قدیمی ایرانی.
باور نمی کنید اگر بگویم با "چرا نمی رقصی" ویگن دارم گریه می کنم

تو که با عشوه گری از همه دل می بری
من رو شیدا می کنی
چرا نمی رقصی
تو که با موی طلا....




May 14, 2007


نمی دانم آیا این طبیعی است که زمانی که با گروهی از دوستان هستید، می گویید، می خندید و وقت خوبی دارید ناگهان این حس
.به شما دست دهد که در جمع چقدر تنها هستید
شب گذشته شب خوبی بود ، اما شوخی یک دوست نزدیکم شدیدا به یادم آورد که چقدر تنها هستم.
بیچاره از روی عمد این کار را نکرد و فقط یک چیزی پراند ولی کاری را روی من کرد که نباید می کرد.
با این دوستم تعارف ندارم شاید امروز به او گوشزد کنم که فعلا دوروبر این موضوع سر به سرم نگذارد که برایم نمک روی زخم پاشیدن است.




May 11, 2007


سر کار هستم، قسمتی از کاری که می کنم به مشکل خورده و مهندس مربوط به آن الان پشت کامپیوتر من نشسته و توی سر خودش می زند. یک اسکریپت نوشته که مثلا کار را راحتتر کند اما فعلا خودش را انداخته توی چاه :>

کارم را دوست دارم، خیلی هم دوستش دارم. اما تمام وقتم را گرفته است. صبحها معمولا بین 9 تا 10 می آیم اینجا و شبها زودتر از 7-7:30 بیرون نمی آیم، شب گذشته 8:30 راه افتادم طرف خانه
البته هر از گاهی هم مثل الان زیرآبی می روم، بخصوص روزهای جمعه :> میبینید که ساعت 2:40 بعد از ظهر است و من اینجا مشغولم...






تجربه جدایی سخت است. سخت تر است اگر مجبور باشی به تنهایی بار آنرا به دوش بکشی، اگر شانه پدرت را نزدیکت نداشته باشی و یا سینه مادرت فرسخها از تو دور باشد. طعم جدایی تلخ و گس است. مدتها طول می کشد که مزه گس زهر آن از دهان برود، ولی می رود، زودتر از آنچه که فکرش را می کنید.
یکی دو ماه اول تصور می کردم هرگز این روزها نمی گذرند، روزهایی که به سختی برایم شب می شدند. روزهایی که بیشترشان با اشک ریختن شب می شدند. غصه می خوردم ، اما غصه ام از قصه ایی بود که برایم نوشته شده بود. قصه ایی که اختیار "کلاغ به خونش نرسید"ش از من دریغ شده بود . در پس ذهنم منتظر این روزها بودم، منتظر بودم که بیایند ولی هرگز خیال نمی کردم که بیایند.
زندگی جدیدم دلنشین و آرام است. خانه ام زیباست و نارنجی. مثل وبلاگم.
روزی که رفتم خانه را ببینم تا پایم راداخل گذاشتم، یاد وبلاگم افتادم. گفتم این خانه من است.
خانه من تنها، خانه ایی که اولین صدایی که از من شنید هق هق گریه هایم بود.
حیاط کوچکم الان پر از گل است، آخر هفته هایی که خانه هستم کتابم را بر می دارم و می روم بین گلها می نشینم و کتابم را می خوانم.
خانه ام به راستی برایم خانه است.




May 10, 2007


آرامش

آرامم و خندان، آرامشم را دوست دارم و آنرا حتی به بوسه های عاشقانه یک مرد نمی فروشم. بوسه هایی که دلم برایشان پر می کشد. بوسه هایی که دوباره عاشق بودن را به یاد من بیاورند.

مدتهاست دوست نداشته ام و دوست داشته نشده ام، مدتهاست دوستت دارم را نشنیده ام. دلم برای عاشق شدن پر می کشد، اما ترس، پروبال پرنده عشقم را هم دودستی چسبیده است و رها نمی کند. همین ترسش را هم دوست دارم

می خندم، خندیدنم را دوست دارم. خندیدنی که مدتها از خودم دریغ کرده بودم،. خنده هایم به چشم همه می آید، از من می پرسند که چه شده سر حالم. می خندم و چیزی نمی گویم. همه فکر می کنند دوباره عاشق شده ام، چیزی نمی گویم، ولی می خواهم هوار بزنم که آرامم و آرامشم را دوست دارم.

دیروز روبروی آینه ایستاده بودم و صورتم را آرایش می کردم، خندیدم، بدون دلیل. بعد از مدتها چالی را که روی گونه چپم دارم دیدم. دو سال باد ندیده بودمش