« October 2006 | Main | December 2006 »
November 21, 2006


6 تهران

سفرم تقریبا به آخر رسیده. فردا شب بر می گردم آمریکا ....
اصلا نمی دونم قراره که چی بشه...
دلشوره دارم و یک جورایی حالت تهرع...




November 16, 2006


5 تهران

می گم فقط اعصاب منه که از دست این تلویزیونهای ایرانی خرد می شه یا بقیه هم همینن؟؟
من تقریبا سر این تلویزیونهای ایرانی با پدر و مادرم به مشکل خوردم!

این جفنگیات چیه اینها سر هم می کنن؟؟ چرا مردم به برنامه هاشون نگاه می کنن؟؟؟
اینها روی اعصاب آدم راه میرن تازه اونهم با کفش پاشنه بلند!






4 تهران

چقدر خوشحالم اومدم ایران.
اوایل اکتبر بعد از جریاناتی که پیش آمد تصمیم گرفته بودم بلیطم را کنسل کنم و نیام ایران ولی دلم برای پدر و مادرم می سوخت، همه اطرافیانم هم معتقد بودند ایران رفتن برایم خوب است و به قول معروف آب و هوایی عوض می کنم
آمدم و خیلی خوشحالم که آمدم...

بیشتر وقتم را با خانواده ام می گذرونم و اگر هم خودم برنامه ایی با دوستانم داشته باشم 100 بار به من زنگ می زنند که کجایی!!

انرژی گرفته ام برای برگشت، فقط دلم نمی خواد دوباره برگردم سر کار :)




November 13, 2006


3 تهران

روزهام با دیدن دوست و آشنا می گذره. اما امروز صبح رو با برادرم به تهران گردی گذرونیدم
تجریش، ولنجک، میرداماد، جردن، اختیاریه و هر جایی که خاطره ایی ازش داشتم رو زیر و رو کردم.
تا دم در دبیرستانم هم رفتم و از تابلوش عکس گرفتم...

تکلیف خودم رو نمی دونم، از طرفی دلم نمی خواد دوباره خانواده ام رو بذارم و برم از طرف دیگه دیگه نمی تونم بمونم و می خوام برگردم،
نه اینجایی هستم نه اونجایی...




November 10, 2006


2 تهران

صبح با صدای اذان بیدار شدم!
یک مدت طول کشید تا یادم بیاد ایران هستم، کلی به مسجدی که اذان پخش
می کرد بد و بیراه گفتم. ولی چه فایده 5 صبح بیدارم کرد خیلی اوضاع خواب و اعصابم درسته مسجد هم برای ما بازی در میاره!

صدای بوق ماشینها دارن کلافم می کنن. توی برکلی هیچکس بوق نمی زنه اینجا کسی نیست که بوق نزنه.

عوض شدم، حسابی هم توی این 3 سال که آمریکا بودم عوض شدم. مادرم می گه آدم بی تفاوتی بودم بی تفاوت تر شدم
چیزهایی برام مهم شدن که مهم نبودند و اونهایی که مهم بودند اهمیتشون رو از دست دادند.

نمی دونم بگم تغییرات خوب بودن یا بد ولی حسابی تغییر کردم و ازش به وحشت افتادم، مگه می شه در عرض 3 سال یکنفر اینهمه تغییر کنه!

الان که برگشتم می فهمم رفتنم چقدر برای خانواده ام سخت بوده الان می فهمم که چقدر بهشون فشار اومده من عاشق بودم وقتی ایران رو ترک کردم تا رسیدم به آمریکا دنبال برنامه های عقد و عروسیمون بودیم و عشق و عشق بازی، درک نکردم که با خانواده ام چه کردم
خودم رو هرگز نمی بخشم




November 7, 2006


تهران

من تهرانم
وضع خوابم بهم ریخته. ساعت 4 صبحه و من هنوز بیدارم از آن طرف ساعت 11 صبح کله پا می شوم
از پرواز طولانی که داشتم خسته ام و فکر برگشت و این مسافت را که می کنم حالم بد می شود.

هنوز جایی نرفته ام و همه روز رو خونه بودم و از ته چین خوشمزه مادرم لذت بردم! وقتی بعد از 3 سال بر می گردید پیش خانواده پادشاهی می کنید. آی کیف میده...

دلم می خواد سوار تاکسی بشم! تاکسی کنسروی، به هر کی می گم بهم می خنده.. خوب دلم تنگ شده.
فردا صبح قرار است با برادرم برویم هلیم بخوریم 5 صبح
جمعه بعد از ظهر تئاتر می روم و برنامه دارم 3 گالری را ببینم
هیجان دارم و از همه مهمتر اینکه به این هیجان نیاز دارم




November 6, 2006


mumbling

فرودگاه آمستردام هستم. بعد از یک پرواز خسته کننده 10 ساعت و نیمه رسیدم اینجا. خسته ام و حوصله ندارم
دارم بعد از 3 سال میروم ایران
پدر و مادرم را 3 سال است ندیده ام، کاش این اتفاقات نمی افتاد که هیجان بیشتری برای دیدنشان می داشتم.
دلم برایشان پر میزند اما انگار چیزی پای دلم را گرفته است و نمی گذارد پر بکشد

تمام راه را سعی کردم بخوابم و فکر نکنم اما نمی شد با فکر از خواب می پریدم
انگار زمانی که خوابم می برد تفکراتم پاز می کردند و بعد از اینکه بیدار می شدم ادامه می دادند
خودم را مجبور می کنم که به آینده و گذشته فکر نکنم
.گذشته که میاد جل