« February 2006 | Main | April 2006 »
March 30, 2006


ارتش و آگهی

چند روز پیش با جهانشاه تماس گرفته بودند که برای ارتش آمریکا روی سایت ایرانیان تبلیغ بگذارند. هر دوی ما مخالف چنین آگهیی بودیم اما از آنجایی که جهانشاه از هر چیز جالب و عجیبی استفاده عجیب تری می کند و معمولا این چیزهای عجیب سر از قسمت کوییز یا نظرخواهی در می آورند این بار نیز سر از نظر خواهی در آورد.
از مردم پرسیده بود که آیا ایرانیان دات کام این آگهی را قبول کند یا نه، مطمئن بودم که نتیجه آن "نه" در خواهد آمد اما آن چیزی که انتظار نداشتم این بود که تعداد زیادی از مردم جواب مثبت داده بودند و موافق گذاشتن چنین تبلیغی روی سایت بودند.
ارتش آمریکا به شدت با مشکل جلب نیرو مواجه شده و به هرکاری برای تشویق جوانان به پیوستن به ارتش دست می زند.
به مدرسه ها می روند و بچه های 17-18 ساله را تشویق و هیجان زده می کنند. به خانه هایشان زنگ می زنند بازیهای کامپیوتری درست می کنند و و و ...
آگهیهای تلویزیونی هم که به حد کافی اعصاب خرد کن هستند...
حالا با همه این شرایط نمی توانم هنوز قبول کنم که عده ایی ایرانی موافق هستند که ارتش آمریکا برای جذب نیرو و فرستادنشان اینور و آنور و شاید نهایتا کشور خودشان آگهی بخرد. آگهیی که به نظر من با تبلیغ مرگ فرقی نمی کند




March 19, 2006


هفت سین کم سین و بی ماهی

امروز رفتم بساط سفره هفت سین رو بخرم. به نظرم یکم دیر اقدام کردم. هیچی نبود! توی این فروشگاه ایرانی نزدیک ما فقط یک سبزه، کچل تر از سبزه ای که خودم گذاشتم، بود. فروشنده گفت همه را دیروز خریدند!
ماهی قرمزها هم به اندازه یک نخودچی بودند، من ماهی به این کوچکی تا حالا ندیده بودم!

به هر حال با هر بدبختیی بود سفره ام رو چیدم. یک سین کم داشتم جاش یک سیب زمینی گذاشتم. انشاالله که نیاکانمان ببخشایند ما را!

پارسال سکه 25 تومانی داشتم که گذاشتم روی سفره، امسال هر چی گشتم پیداشون نکردم...


;)می گم حالا امسال سفرمون ناقصه سوسک نشیم!




March 9, 2006


هشتم مارس در برکلی

به مناسب روز هشتم مارس در برکلی هم برنامه کوچکی برگزار شد.
مراسم بزرگ و خاصی نبود و به تصورم بیشتر فعالین منطقه بی اریا به سن حوزه رفته بودند برای شرکت در مراسمی بزرگتر.

مطابق معمول هم طرفداران گروهها و دسته های مخالف دولت جمهوری اسلامی هم جمعشان جمع بود و غم انگیز تر از همه این است که همیشه مابین این افراد جنگ و جدالی راه می افتد که هیچ ارتباطی هم به علت تجمع ندارد.
جنگ امروز هم بین 2نفر بود که کنار دست من ایستاده بودند، خانمی طرفدار مجاهدین و آقایی طرفدار حزب کمونیست کارگری!
و موضوع دعوا حق ایران بر داشتن یا نداشتن انرژی اتمی.
آقا طرفدار داشتن انرژی بودند و خانم مخالف و متاسفانه به دلیل بالا رفتن صدایشان سرها رو به سوی خودشان می چرخاندند ...

و از آن بدتر،وقتی از جمعیت سوال می کردم که آیا می دانند
روز گذشته زنان در ایران صرفا برای به زبان آوردن خواسته هایشان کتک خوردند کسی چیزی نمی دونست ..
باورم نمی شد...

گاهی اوقات فکر می کنم بسیاری از دوستان فعال سیاسی ما خارج از ایران خیلی وقت است که از ایران دور بوده اند و این دوری آنها را از واقعیتها دور کرده است و حتی تلاش نمی کنند کمی بیشتر بدانند...




March 3, 2006


کجایید مانتو و روسری؟

مدتی است که دلم بدجوری هوای ایران را کرده.
تا مدتها هر کس که از من می پرسید دلت برای ایران تنگ شده جوابم بود : برای خانوادم دلم تنگ شده برای ایران هنوز که نه!

اما اگر الان این سوال را از من بپرسند جوابم چیز دیگری است.
شاید باورکردنش سخت باشد اما حتی دلم برای مانتو و روسری تنگ شده!
چند وقت پیش با دوستانمان دور هم جمع می شدیم، هوا سرد بود و تصمیم گرفتم که یک شال روی دوشم بندازم. خودم را تو آینه نگاه می کردم و سعی می کردم که شال را روی شانه هایم مرتب کنم. برای یک لحظه شال را روی سرم انداختم مثل روسریی که در ایران سر می کردم. دلم ریخت
خودم خندم گرفته بود، آدمی مثل من فراری از حجاب و کلا هر قید و بند حالا
دلش برای مانتو روسری تنگ شده.
چند دقیقه ایی با شال روی سرم ور رفتم...

بماند که حجاب سر کردن ما ایرانیها خودش یک "فشن شو" است.

باور نمی کنید اگر بگویم دلم برای متلکهایی که توی خیابان می شنیدم تنگ شده. اوایلی که آماده بودم در خیابان که راه می رفتم به خوبی متلک نشنیدن را حس می کردم یا تنه هایی که هزاران بار در خیابان می خوردم و
باعث شده بود این اواخر مثل وحشیها هر که از دوقدمیم رد شود را با مشت بزنم!
اما حالا دلم برای همه آنها تنگ شده.
از وقتی آمدم خبری از این هیجانهای خیابانی نیست.

دلم برای خیابانهای تهران تنگ شده. عباس آباد، قایم مقام فراهانی، توانیر...
ایران که بیام با کله اول میروم خیابان توانیر، نظامی گنجوی دانشگاه علامه طباطبایی...
ساعت ناهار هم می رم که بوی غذای مزخرف دانشگاه را حس کنم و صف طولانی سلف پسرها رو ببینم.
هههه... یاد ساعت نماز توی دانشگاه افتادم که از بوی گند جورابی که از نمازخانه پسرها بلند می شد تا یکساعت نمی توانستی نزدیک ساختمان شوی..

از سنم گذشته اما برگردم یک دور جردن را از بالا تا پایین دور می زنم و حتما از پاساژ سرخه و گلستان شهرک خرید می کنم...
و اگر ماه رمضان آمدم ایران حتما یواشکی توی خیابان دوباره غذا می خورم..