
By Date
November 2006October 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
By Category
powered by
Movable Type 3.33
RSS | Atom
ما را چه شود؟
مدتیه از هر جایی که رد می شم توی ذهنم اون منطقه رو با جایی در تهران مقایسه می کنم.
اگر از جایی رد شم که خیلی پهن و عریضه من را یاد اتوبان کردستان می اندازه.
بعضی از قسمتهای سانفرانسیکو برام شهرک غرب را تداعی می کنند و حتی بعضی از میوه فروشیها بازار تجریش را جلوی چشمم میارن.
نمی دونم که آیا این معنیش اینه که دلم برای تهران تنگ شده؟
دلم بد جوری هوای دوستانم در ایران رو کرده..
چند روز پیش توی خیابان که راه می رفتم فکر کردم دوست پسر سابقم رو دیدم و یک ثانیه احساس کردم که این اتفاق سر شریعتی از سمت تجریش افتاده!
یا یکروز توی بانک احساس کردم دوستم نازلی را دیدم که پیش یکی از همکارام نشسته، تا نرفتم و مستقیم به صورت مشتری نگاه نکردم آروم نشدم.
یا صبحها که بیدار می شم احساس می کنم صدای رادیو بابام بیدارم کرده.
پدر من از صدار قیژ و قوژ رادیو هم لذت می بره. 3 تا رادیو و ضبط توی خونه بود رادیوهای ماهواره هم که این اواخر بهشون اضافه شده بود همه با هم از ساعت 5 صبح روشن بودن و هرکدوم روی یک ایستگاه متفاوت! همیشه برام جای تعجب بود که چطوری اخبار همشون را به خوبی متوجه می شه !
هر چقدر هم نق می زدم که صداش رو کم کن به حدی صدای رادیوها بلند بودند که نمی شنید یا خودش را می زد به نشنیدن.
خلاصه اینکه نمی دانیم ما را چه شود؟؟
ارتش و تلویزیون
مدتی است که در تلویزیون آمریکا به شدت برای ارتش تبلیغ می شود.
آمریکا در جذب نیرو برای ارتش به مشکل خورده است و نتیجتا به هر وسیله ایی تلاش می کنند که پسران و دختران جوان را استخدام کنند.
یکی از این تبلیغات تلویزیونی به طرز وحشتناکی اعصاب خرد کن است.
پدر و پسری پشت میز غذاخوری نشسته اند و پسر به پدر خبر می دهد که جایی را پیدا کرده که پول دانشگاهش را بدهد!!!
پدر در مورد آن سوال می کند و پسر در جواب می گوید ارتش آمریکا.
بار اولی که این آگهی را دیدم مثل اسفند روی آتش بالا و پایین می پریدم.
حالا امروز دیدم که در اسلیت هم مقاله ایی در مورد این آگهی ها چاپ شده .
اینها دیگر دارند شورش را در می آورند مردم را خر گیر آورده اند،
نمی دانم روزی که بچه های جوان برای ارتش ثبت نام می کنند کسی به آنها می گوید یا می روید دانشگاه یا می میرید!
مجله نمک
مجله ایرانیی به تازگی در آمریکا چاپ شده به نام نمک. مطالب آن به زبان انگلیسی هستند و برای اولین بار یک نفر ایرانی دست به جیب برده و خرج مجله اش کرده!
مجله حقیقتا حرفه ایی طراحی و ارایه شده.
مخاطب مطالب، جوانان ایرانی-آمریکایی هستند و حداقل این شماره اول را که من دیده ام چندان بوی سیاست از آن به مشام نمی خوره!
امیدوارم همینطور هم بمونه...
مقالات ساده و به زبان امروزی آماده شده اند و بیشتر در مورد اتفاقات مختلف در جامعه ایرانی در سراسر آمریکا.
یکم بگی نگی مجله عامه پسندی است.
من که آن را دیدم از شرایط ظاهری و تلاشی که برای مطالب آن شده بود خوشم اومد.
جای یک مجله و یا روزنامه خوب که هدفش صرفا ایرانیان نباشند اینجا به خوبی احساس می شه امیدوارم به همین خوبی جلو بروند.
عمر خیام
فیلم زندگی عمر خیام از پنج شنبه شب در برکلی در یکی از سالنهای کوچک شهر به روی پرده رفته.
سینمای شتوک، 5-6 سالن کوچک دارد که هر کدام طراحی داخلی خاص خودشان را دارند.
یک سالن تصاویر مصر باستان و اهرام و خط هیروگلیف را روی دیوار دارد ، یک سالن استایل مدرن با طراحی های نو گرایانه.
سالنی که فیلم عمر خیام را در آن نمایش می دادند، طراحی شرقی دارد و از در و دیوار آن فرش آویزان کرده اند.
برای دیدن فیلم امشب با عده ایی از دوستانمان قرار گذاشته بودیم.
قبل از فیلم در رستوران ژوپیتر آبجو و پیتزا خوردیم و بعد از آن راهی سالن شدیم.
همه برای دیدن فیلم هیجان داشتیم.
و اما فیلم...
خیلی از قسمتهای فیلم به دلیل ساده نگری کارگردان به نظر من خنده دار بودند و نمی تونستم جلوی خنده خودم را بگیرم!
فیلم نه کارگردانی خوبی داشت نه اسکریپت خوب و نه بازی خوب.
بازیگران ایرانی فیلم حقیقتا بد بودند!
به معنی واقعی بد. طرز بازی آنها من رو یاد تئاترهایی می انداخت که در دوره راهنمایی بازی می کردیم.
عشق بازی عمر و دریا که بر اساس خیالات کارگردان ساخته شده بود به شدت مسخره و خنده دار بود..
من نمی دانم زمان عمر خیام عشق بازی قبل از ازدواج بدون ترس عادی بوده؟؟
از همه چیز وحشتناک تر یک قسمت از یکی از آهنگهای گوگوش بود که من هنوز هم نمی دانم به چه مناسبتی این آهنگ روی فیلم گذاشته شده بود.
دیدن این فیلم رو فقط و فقط برای ساپورت کارگردان ایرانی جوانش پیشنهاد می کنم.اگر قصد دیدن فیلم خوب دارید طرف فیلم The Keeperنروید.
اعصاب بی اعصاب
خودم را بدجوری درگیر کارم کرده ام.
شغلم استرس فراوانی دارد و با اخلاقی که من دارم به شدت از اعصابم مایه میذارم.
این درگیری فکری و عصبی روی زندگی شخصیم اثر گذاشته. نه برای دانشگاه درس می خوانم نه حتی به خانه و زندگی ام می توانم برسم.
تا الان 6 ماه است که در بانک کار می کنم یکسال که سر بیاد به بخش دیگری می روم.
بدون معطلی!
آمریکا و سازمان ملل
باورم نمی شود! جرج بوش امروز رسما جان بولتون را فرستاد UN
جان بولتون به طور کل با ایده وجود سازمان ملل مشکل دارد!
خیلی اوضاع و احوال دنیا خوب بود حالا باید منتظر دست گلهای بیشتری از طرف دولت بوش باشیم
مصاحبه رادیویی
مصاحبه رادیویی ان.پی.آر با جهانشاه جاوید در ارتباط با اعتصاب غذای اکبر گنجی.