
By Date
November 2006October 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
By Category
powered by
Movable Type 3.33
RSS | Atom
بدون شرح
عکسهای جدید اکبر گنجی که برای سایت ایرانیان فرستادند.
بالاخره من گواهینامه ام رو گرفتم!
امروز مصادف با 27امین سالگرد تولدمان، اینجانب امتحان داده و یک کادوی جانانه از دی.ام.وی گرفتیم :))
بماند که شب گذشته کلی بابت گوشی موبایلی که کادو گرفتم از همسر جان ذوق مرگ شده بودم
شب گذشته را با دو تا از دوستان نزدیکمان که به تازگی بچه دار شده اند گذراندیم.
این دختر فسقلی را بیش از اندازه دوست دارم :>
من و سلما
یک حس غریب
دو تا از دوستانمون اینجا هستند و در واقع یکی از دوستان جهانشاه داره کمک می کنه که سایت رو یکم تر و تمیز کنه.
بهمن با خودش یک سی دی آورده که همه اش آهنگهای ایرانی است.
از زمانی که آمده ام به غیر از شب عروسیمون موسیقی شش و هشت ایرونی خودمون که باهاش می شه قر داد گوش ندادم، بهمن بدجوری من رو یاد 18-19 سالگیم و مهمونیهای آن دوره انداخته...
دیوونه بازیهامون، تور زدنهامون...
مهمونیهایی که با دوست پسرم می رفتم و حرصهایی که از دستش می خوردم :))
رقصهای دوتایی...
بازیهای بچه گونه زمانی که از دستش عصبانی می شدم و درجا می رفتم با یکی دیگه می رقصیدم...
حالا هم این سه نفر مشغولند با سایت، من برای خودم این گوشه آهنگها را عوض می کنم و ریز ریز می رقصم.
کلی دلم هوای ایران و اون موقعها رو کرده...
احساسی توی دلم دارم که برام غریبه است.
یکی از مسوولیتهای فرعی کارمندان بانک این است که مشتریان را تشویق به باز کردن حسابهای مختلف و یا انواع کارتهای اعتباری بکنند.
هر حساب و یا کارتی که باز شود بابتش یک امتیاز مثبت می گیریم .
مشتریان هم مسلما واکنشهای متفاوتی نشان می دهند، یکی قبول می کند یکی اخم می کند که چرا اصلا باهاش حرف زدی!
برایم جالب است که تعداد زیادی از خانمهای آمریکایی جوان جوابشان این است:
بذار با شوهرم صحبت کنم.
شنبه پر ماجرا
روز شنبه تا ساعت 5 کار می کردم و تصمیم داشتیم که بعد از کار من، به سینما برویم. قرار بود که ساعت 5:15 جهانشاه من را از جلوی در بانک بردارد. نزدیک ساعت 5 بود که موبایلم زنگ زد وشماره خانه روی صفحه موبایل افتاد. برق سه فاز بهم وصل کردن که چطور هنوز جهانشاه راه نیافته.
تلفن را که برداشتم در جا سوال کردم که چرا هنوز راه نیافتادی، در جوابم گفت که یک نفر ماشینش را جلوی در پارکینگ ما پارک کرده و نمی تواند ماشین را بیرون بیاورد.
من چشمهایم 4تا شده بود، اینجا به هیچ عنوان نباید کسی جلوی پارکینگی پارک کند!
خلاصه من با اتوبوس راهی خانه شدم و نتیجتا ساعت 6 رسیدم خانه.
زمانی که رسیدم دیدم ماشین پلیس جلوی در خانه است و ماشین کسی که جلوی پارکینگ ما پارک کرده بود دو چرخش هوا .
از قرار جهانشاه مدتی به دنبال راننده ماشین به اطراف سر زده و نتوانسته او را پیدا کند و درنهایت به پلیس زنگ زده .
زمانی که من رسیدم راننده ماشین با پلیس مشغول جر و بحث بود که رضایت دهند و ماشینش را نبرند.
اینجا اگر تایید جریمه را در حضور پلیس امضا کنید ماشین را دیگر نمی برند.
.معمولا هم جریمه پارک مقابل پارکینگ 60$ است.
من کم کم به نزدیکیهای خانه می رسیدم وقتیکه
از مقابلوشون رد می شدم، راننده به فارسی! به پلیس، با حالتی کلافه، گفت:
گیر دادیا بابا!
نتیجه منطقی اینکه این دوست عزیز ایرانی بودند!!!
در نهایت پرروگی هم به پلیس می گفت که اجازه داشته مقابل پارکینگ ما پارک کند چون ما هیچ علامت و نشانه ایی به در گاراژ نزدیم مبنی بر اینکه کسی پارک نکند!!!
تو پرانتز اینکه تقریبا 99% خانه ها چنین علامتی جلوی در خانه هایشان ندارند و هیچ قانونی بر لزوم وجود این علامتها وجود ندارد.
حاجاقای خلافکار هم این وسط 190$ جریمه شد. 130$ اضافی به این دلیل بود که پلیس به او گفته بود که آخه فکر نکردی اینها (ما) ممکنه بخواهند از ماشینشان استفاده کنند؟؟؟؟
و آقا در جواب گفته بوده که به من چه :)))
پلیس هم به خاطر جواب "به من چه" یک $130 جانانه به جریمه اضافه کرده
(کلی حال کردم من)
این قسمت آخر را راننده جرثقیلی که برای بردن ماشین آمده بود به ما گفت.
جهانشاه از تمام این جریان فیلم گرفته و می توانید اینجا کلیپهایش را ببینید
تابستان بین دو ترم
دختر خاله ایی دارم که دو سال از من کوچکتر است. خرداد ماه گذشته وارد 25 سالگیش شد.
دانشجوی سال آخر پزشکی دانشگاه تهران است و سالی یکی دوبار سری هم به این ور آب می زند.
امتحانات نیمسال دوم دانشکده پزشکی دانشگاه تهران اواخر تیر تمام می شدند. 3 سال پیش تابستان بین دو ترم بینی اش را جراحی کرد، بینیی که به قول خودش فشنی نبود (fashion)
سال بعد هم امتحانات تیر ماه تمام شدند، فاصله دو ترم را بوتاکس زد چون زمانی که درس می خواند به شدت اخم می کند.
این تابستان هم، امتحاناتش اواسط تیر تمام شد.
صبح زود زنگ زدم که ببینم جراحی گونه اش چطور بوده و حالش را بپرسم.
تلفن را که قطع کردم بغضم را نمی توانستم کنترل کنم...
تحلیل گری بوشی:
یازدهم سپتامبر کار سعودیها بود، بمب گذاری لندن کار پاکستانیها(از قرار معلوم!)
نتیجه گیری اخلاقی:
به ایران حمله کنیم!
من معمولا در روز چندان وبلاگ گردی نمی کنم و معمولا فقط یک تعداد وبلاگ مشخص را می خوانم. یکی از آنها وبلاگ نوشی است
همیشه از داستانهایی که نوشی از بچه هاش تعریف می کرد ریسه می رفتم از خنده
اما این چند وقته فقط به این امید به وبلاگش سر می زنم که ببینم آیا جوجه هاش پیشش برگشته اند؟؟
قانون خانواده در مملکت ما وحشتناکه و بدتر از آن جامعه مرد سالاری است که به مردی چون پدر بچه های نوشی این اجازه را می دهد که به راحتی چنین عمل منزجر کننده ایی را انجام بده.
امیدوارم که نه تنها قدرت نوشی بلکه هزاران مادر دیگر در شرایط او برای مبارزه دو چندان شود
یک سری به اینجا بزنید ;)
آمریکا و کودکانش
جامعه کنونی آمریکا با یک مشکل بزرگ مواجه است.
بچه!
نسل جوان آمریکا بدون توجه به آنچه که در اطرافشان می گذرد بچه دار می شوند،بسیاری از آنها صاحب 3-4 کودک هستند که معمولا نیز از پدران متفاوتند.
چند روز پیش با دیدن عده زیادی از این مادران مجرد به این فکر افتاده بودم که اینان مطمئنا موقعی که زمان فرستادن فرزندانشان به مدرسه است توانایی فرستادن این بچه ها را به مدارس خوب نخواهند داشت از طرفی هم دولت کاخ سفید بودجه مدارس دولتی را به شدت کاهش داده و پشت سر هم مدارسی هستند که به دلیل کمبود بودجه تعطیل می شوند.
نتیجتا دولت نیز نمی تواند در تربیت این بچه ها هم کار چندانی بکند.
فکر می کنم که اگر دولت به همین ترتیب بخواهد ادامه بدهد بیست سال دیگر زمانی که این بچه ها به سن کار و دانشگاه می رسند آمریکا با مشکل بزرگی مواجه خواهد شد و از آن بدتر احتمال به راه خطا رفتن این بچه ها هم کم نخواهد بود.
دولت بوش با پولی که خرج جنگ می کند آینده بدی را برای آمریکا طراحی کرده....
انفجار لندن وحشتناکه...
نگذاشتن بیچاره ها خوشی انتخاب شدن برای المپیک براشون بماند.
از یک طرف به خودم می گم مردم بدبخت چه کردند باید کشته بشن؟ از یک طرف هم می گم آمریکا و انگلیس توی عراق و افغانستان کم آدم بی گناه نکشتن...
اینجا الان شاید حدود یک هفته است که در تمام تبلیغات بین فیلمها و
برنامه های تلویزیونی برای ارتش آمریکا تبلیغ می کنند.
چنین حمله تبلیغاتیی تا به حال من ندیده بودم.
سربازی در آمریکا اجباری نیست و الان هم با کمبود نیرو مواجهند
و مجبورند به هزار وسیله نیرو جمع کنند.
به مدرسه ها می روند و بچه های 16-17 ساله را تشویق به پیوستن به ارتش
.می کنند با وعده پول دانشگاه دادن و حقوق فلان و بیسال دادن
با خانه کسانی که پسر و یا دختر زیر 25 سال دارند تماس می گیرند و ازشون می خواهند که ثبت نام کنند.
دولت هم اعلام کرده که بودجه مدارس و کالجهایی که به ارتش اجازه نمی دهند برای استخدام به آنجا بروند را قطع خواهد کرد.
نتیجه: بدون شرح!