
By Date
November 2006October 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
By Category
powered by
Movable Type 3.33
RSS | Atom
گروگانگیری
بعد از شوک انتخابات حالا چشممان به این داستان گروگانگیری روشن.
بعد از 25 سال و تقریبا فراموش شدن ماجرای گروگانگیری سفارت آمریکا مجددا این داستان سر زبانها افتاده.
اینجا اگر کسی درمورد انقلاب ایران چیزی نداند و یا نداند که الان در ایران چه می گذرد حتما خبر دارد که در سال 1979 کارمندان سفارت آمریکا را در ایران 444 روز گروگان گرفتند.
حالا که صدایش در آمده ریاست محترم جمهوری! از آن دسته بوده بلوایی به پا شده.
هوای آزاد
قرار است که آخر این هفته را با دوستانمان به گردش و پیاده روی در شمال سانفرانسیسکو بگذرانیم و دو سه روزی از خانه دور باشیم
به شدت به این برنامه نیاز دارم و از حالا برایش لحظه شماری می کنم
خانه از پای بست ویران است
همکاری دارم ایرانی، خودش می گوید هم سن و سال ما است. متذکر شوم که همکار مزبور از عناصر ذکور است.
این دوست عزیز، حدود 15 سالی را در بلاد کفر گذرانده و طبق این حساب و کتاب تمام دوران بلوغ و جوانیش در آمریکا گذشته.
همین موضوع پیش زمینه ایی به آدم می دهد که احتمالا نسبت به بسیاری از کسانی که در ایران و بویژه در خانواده های مذهبی بزرگ می شوند ذهنیت بازتری دارد.
زهی خیال باطل!
روز گذشته وقت ناهار در سالن استراحت بانک نشسته بودیم و با 2 همکار دیگرم که یکی ویتنامی و دیگری السالوادری و هر دو بزرگ شده اینجا هستند بحث می کردیم.
به خاطر نمیارم که از کجا بحث به بچه و بچه دار شدن کشیده شد که
همکار ایرانی من در نهایت افتخار اعلام کرد که اگر روزی صاحب دختری شود کمی برایش سخت خواهد بود علتش را پرسیدیم و در جواب گفت
خوب دختر داشتن سخت است باید مراقب باشی کجا می ره و چکار می کنه فلان ساعت باید برگرده خونه و من دوست دارم دخترم بیشتر وقت خودش را در خونه بگذرونه و باید مراقب باشم دست از پا خطا نکنه!
و خلاصه بالای منبر اینکار می کنم و نمیذارم این کار رو بکنه رفته بود.
من سکوت کرده بودم از من پرسید چرا چیزی نمی گی؟
گفتم دارم فکر می کنم تو ایران زنها گلوی خودشون را پاره می کنند که بهشون آزادی عمل بدهند اما من الان دارم فکر می کنم بجای این کار باید پسرهای جوون رو آموزش بدن که چطور باید با زنان برخورد کرد.
رو به دو همکار دیگرم که چشمهایشان از حدقه زده بود بیرون کردم و گفتم همه مردان ایرانی اینطوری نیستند!
همکارم من را متهم به بی احترامی به او در مقابل همکاران می کند!
من هنوز تو شکم
دیشب که نسیم بهم زنگ زد هنوز خبر نداشتم
رفته بودم با جوانا دوستم و مدیرم جویس یک نوشیدنی، به قول دوبله های فیلمهای ایرانی، بنوشیم!
کلی مزه داد، گفتیم و خندیدیم اونم با مدیر!
وقتی برمی گشتم خونه، موبایلم را چک کردم و دیدم نسیم برام پیغام گذاشته،صداش خیلی ناراحت بود و آخرش اضافه کرده بود که : خیلی دلم گرفته.
ترسیدم ...فکر کردم اتفاق بدی براش افتاده
رسیدم خونه و بهش زنگ زدم هنوز سرم گرم بود از موهیتو لیمونادی که نیم ساعت پیش نوشیده بودم.
ازش پرسیدم که چی شده؟؟؟
گفت نشنیدی؟ احمدی نژاد؟
خبر نداشتم، از صبح سر کار بودم و بعد هم رفته بودم که با دوستم و مدیرم خوش بگذرونیم
شکه شدم. هنوز هم باورم نمی شه.
موهیتو از سرم پرید
یاد گشت ثارالله افتادم، یاد کتابفروشیهایی که فقط رساله و قران می فروختن
یاد برنامه کودک که هیچ کارتونی نشون نمی داد
یاد جنگ ،ترس.
دلم می سوزه که دلم نمی خواد دیگه برم ایران
دلم می سوزه که باید بگم دشمن شماره یک من کشورمه.
دلم می سوزه که باید بگم ایرانم از دست رفته.
تا کی باید تاوان ندانم کاریه پدرانمون رو پس بدیم؟
زندگی کار و دیگر هیچ
زندگیم شده کار کار و کار!
تمام وقت و انرژیم را این کار داره می گیره به حدی که به نقشه هایی که توی ذهنم برای خودم می کشم نمی رسم.
همین دیروز هم به من یک پست جدید دادند و قراره بشم سوپروایزر بخشی که توش کار می می کنم. خودم هم باورم نمی شه، من 4 ماه بیشتر نیست که در بانک مشغول شدم و وقتی دیروز به من گفتند که تصمیم گرفتند من رو انتخاب کنند حسابی خوشحال شدم اما حالا وحشت کردم.
سمت جدید یعنی مسوولیت بیشتر، اونهم در بانک و با پول مردم.
امیدوارم از پسش بر میام، مدیرم چی در من دیده که من رو انتخاب کرده من نمی دونم...
حرصم می گیره وقتی کار نمیذاره کارهایی را که می خوام بکنم رو انجام بدم.
شب گذشته مینو معلم برنامه ایی داشت برای معرفی کتابش و من به شدت دلم می خواست که برم اما به خاطر یک جلسه مجبور شدم تا 7:30 بمونم سر کار...
نمی دونم چیکار کنم که نظم بیشتری به شرایط کنونی بدم تا بتونم به کارهای دیگه هم برسم.
الان دارم شدیدا غصه می خورم که چرا نرفتم:(
برام باور نکردنیه که احمدی نژاد به دور دوم رسیده!
ببینید به کجا رسیدم که می گم خدا کنه رفسنجانی دور دوم رای بیاره.
دارم فکر می کنم همه رشته هامون اگر احمدی نژاد بیاد سر کار پنبه می شه...
تصمیم خودم را بالاخره همین دم آخری گرفتم:
دوباره می سازمت وطن
رای دادن یا ندادن
من به هیچ عنوان دلم نمی خواهد که در این انتخابات رای بدهم، اما به تازگی که فهمیدم یک صندوق هم در سانفرانسیکو گذاشته اند بدجوری دارم وسوسه می شوم که به معین رای بدهم!
از طرفی هم به حد کافی پشیمانم که چرا دو دوره قبل اصلا رای دادم
خلاصه فعلا گیر کردم:)
کمی درد و دل
روی تختم نشسته ام، لپ تاپم روی پایم است و مشغول تایپ کردنم.
یک سال و چهار- پنج ماه است که به آمریکا آمده ام، با وجود اینکه دلم به شدت برای خانواده ام تنگ شده و دیگر ندیدن پدر و مادرم برایم غیر قابل تحمل، دلم نمی خواهد به ایران برگردم
به این موضوع افتخار نمی کنم حتی از آن خجالت هم می کشم، اما چه کنم، حس بدی است که دارم و برایم اعصاب خرد کن شده.
اینجا خیلی مواقع هست که به شدت احساس تنهایی می کنم و هیچ چیز نمی تواند این تنهایی را پر کند
تنهایی و بار یک زندگی هیچی نشده دارد ظرفیتم را پر می کند.
چقدر دلم می خواهد که پدرم در کنارم بود تا می توانستم مثل دوران تجردم با او حرف بزنم.
الان اگر با او و یا مادرم درد و دل کنم فقط نگرانشان می کنم، نگرانی بی خود.
دوست نزدیکی هم اینجا ندارم که با او حرف بزنم و نتیجه اش این شده که همه چیز را توی خودم می ریزم
همیشه باید خودم را شاد و خندان نشان بدهم تا کسی برداشتی نکند !
امروز صبح داشتم موهایم را رنگ می کردم قبل از اینکه رنگ را روی موهایم بگذارم دنبال موی سفید گشتم، هنوز چیزی پیدا نکرده ام اما اگر به این وضع ادامه دهم تا چند وقت دیگر همه موهایم سفید می شوند.
در آن واحد به 1000 چیز فکر می کنم و به هیچ عنوان نمی توانم خودم را روی یک موضوع متمرکز کنم
به حس تنهایی فکر می کنم به میلیونها کاری که دارم به هزاران نقشه ایی که می کشم و و و
گنجایشم زیاد نیست، نمی دانم کی منفجر می شوم....
کسی هست که فیلمها تبلیغاتی انتخابات را روی اینترنت بگذارد تا کسانی مثل ما که اینور آب هستند هم ببینند؟
من حقیقتا دلم می خواهد این گفتگوی آخر رفسنجانی با جوانها را ببینم!
دلم برای فحش دادن و حرص خوردن یکم کم شده!
از صبح هزار مرتبه به وبلاگ بچه هایی که می دانستم در تجمع امروز شرکت کرده اند سر زدم. دلم بدجوری شور میزد با هر کسی هم که حرف می زدم می پرسیدم که آیا خبری دارند یا نه.
فکر کنم اگر پرستو آمار سایتش رو چک کند می بیند که یک نفر از آمریکا هر 2 دقیقه یکبار وبلاگش را ریفرش می کرده !
عکسها را دیدم، حرفهای همه بچه ها را کلمه به کلمه خواندم.
بابت فحشهایی که خوردند حسابی جوش زدم
و بابت کتکی که خوردند بغض کردم
کاش ما هم ایران بودیم...
.به همه کسانی که در این تجمع شرکت کردند باید یک خسته نباشید حسابی گفت
به نظرم خانمها رو تو استادیوم راه دادن!
صداشون تو جمعیت میاد.
کسی خبری داره؟؟؟؟؟
چند روز گذشته به حدی درگیر کار و درس بودم که حسابی از
دنیای وبلاگ و وبلاگستان دور شدم.
مطالب مربوط به انتخابات رو که می خونم دلم یهو شروع می کنه به شور
زدن، باوجود اینکه مدتهاست تصمیم گرفتم بی خیال برخورد کنم اما
نمی تونم.... هزاران بار به خودم گفتم ایسنا رو دیگه نمی خونم، اخبار یاهو در مورد ایران رو نمی خونم و و و ....اما تا چشمام رو باز می کنم میرم سراغشون و تا یک مدتی قیافه تو هم رفتم دیدنیه.
از وبلاگ صنم متوجه شدم که یک فراخوان عمومی هست برای اعتراض به نقص حقوق زنان.
دم همشون گرم :)
امیدوارم بتونن حرکتشون را به جایی برسونن.
گزارشگرهای کلافه کننده
بازی فوتبال ایران و کره شمالی است و جهانشاه از اینترنت داره به مسابقه گوش می ده، گزارشگر که مطمئن نیستم "خیابانی" هست یا کس دیگری،هر دو سه دقیقه یکبار یک "به لطف خداوند" یا "انشاالله" غلیظی می گوید که
ذیگر اعصاب خرد کن شده!
همین الان هم ایران به کره گل زد و این آقا به جای آنکه بگوید "گگگگگگگگگللللللللللل" گل با هیجان را اینطوری گزارش داد:
و ایران دروازه کره شمالی را باز کرد بله!توپ داخل دروازه است.
همه اینها به جای یک گل ساده!